گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۴

می‌آشام غمت پیمانه و ساغر نمی‌داردبه جز تبخاله بر لب ساغر دیگر نمی‌دارد
ندانم از خدا برگشته مژگانت چه می‌خواهدکه سر از سجده محراب ابرو برنمی‌دارد
تو بی‌پروا درون دل، ولی از حال او غافلکه آتش آگهی از سوزش مجمر نمی‌دارد
کنم از هر نگاهت مستی دیگر چه بزمست اینکسی صد رنگ می ای شوخ در ساغر نمی‌دارد
چو نقش پا ندارد بستم بالین به کنج غمکه از سر در گریبانی تن ما سر نمی‌دارد
متاع صبر و آرام از دلم جستی، عجب از تونمی‌دانی که گلخن غیر خاکستر نمی‌دارد
سرت گردم مگردان اینچنین یکباره محروممکه دارد سایه‌ای سرو سهی گر بر نمی‌دارد
من بی‌کس هلاک گرمی داغ جنون گردمکه تا شد پاسبانم چشم، از من بر نمی‌دارد
کلیم از شعر رنگین نیست بیت ساده می‌گویدعروس تنگدستان بیش ازین زیور نمی‌دارد