گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۵

دل فسرده نه دستی ز کار و بار کشیدکه در ره تو تواند ز پای خار کشید
بهوش خویش نیامد دل و دمید خطشدواند ریشه جنونی که تا بهار کشید
بچاره موج حوادث فتاده ام، چکنمنمی توانم خود را بیک کنار کشید
برای دیده، بیچاره ای دگر می خواستاگر ز پای کسی روزگار خار کشید
چه صیدها که بدام فریب می آردبدست خویش خدنگی که از شکار کشید
کسی که سراناالحق نخواست فاش شوددرید پرده منصور را بدار کشید
لبم بذوق خموشی زهم جدا نشودنمی توانم خمیازه در خمار کشید
بدور شهر وجود از غبار خاطر مناگر مجال بود می توان حصار کشید
کلیم گوشه چشمی ز یار می خواهدکه انتقام تواند ز روزگار کشید