غزل شمارهٔ ۲۸۲
چند دل تلخی غم را شکرستان داندخاک را بر سر سودازده سامان داند
گر حق راه طلب را بشناسد سالکدیده را خاتم انگشت مغیلان داند
هر که سوداگر کالای وفا شد بایدکه کسادی را آرایش دکان داند
جاهل ار خود را دانسته بچاه اندازداز جفای فلک و گردش دوران داند
هر کرا تنگدلی عینک بینائی دادصبح را تیره تر از شام غریبان داند
دل که از چاشنی درد خبردار بودپاس غمهای ترا خدمت مهمان داند
پند گو ترک من غمزده نتواند کردوز بهشتی چو تو قطع نظر آسان داند
مرد بیداد کلیم است که بر تارک خویشسایه تیغ ترا سنبل و ریحان داند