غزل شمارهٔ ۲۸۱
بیستمکش صبر و آرام از ستمگر میرودمیرود دریا ز پی، ساحل چو پستر میرود
جوش سودا را علاج از دیده تر میکنمآب میریزند بر دیگی که از سر میرود
نه همین خم را دل پر، زین حریفانست و بسزین تنکظرفان چه خون کز چشم ساغر میرود
طالع دون از پی یک مطلب عالی نرفتبخت ما دایم به صید مرغ بیپر میرود
آنچنان خونین دلی دارم که چون سوزد ز غمخون ز دودش جای اشک از چشم اختر میرود
از دل من دیده ویران شد ز دستانداز اشکمیرود آبادی از راهی که لشکر میرود
ما و شمع از ترک سر آزاد از محنت نهایمآتش سودا به جا ماند اگر سر میرود
طفل اشکم آنچنان عادت به دامن کرده استکز کنارم راست تا دامان محشر میرود
میرود بر آب اگر زاهد کلیم از آبلهدر ره سودای او بر روی اخگر میرود