گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۰

میخانه چو من رند نکو نام ندارداز می کشیم شکوه لب جام ندارد
از ثابت و سیاره گردون بحذر باشکاین مزرعه یکدانه بیدام ندارد
هر سنگ که خورد از کف اطفال نگهداشتدیوانه مگو فکر سرانجام ندارد
پیوستگی مقصدم از پا ننشاندگر موج بساحل رسد آرام ندارد
در چارسوی دهر خریدار وفا نیستبا آنکه متاعیست که ایام ندارد
از او سر اگر رنجه شود تلخ نگویدهمچون لب ساغر لب دشنام ندارد
در زلف دل سوخته ام بهر چه بندیاین مرغ کباب آگهی از دام ندارد
آمد بسر شکر کلیم از پس شکوهبرگشت از آن راه که انجام ندارد