غزل شمارهٔ ۲۷۷
بدلم اینهمه پیکان ستم بار نبودگره غنچه گران بر دل گلزار نبود
دل و جان صبر و شکیب از شب هجرت چه کشدداغ آسایش بختیم که بیدار نبود
شرح هجران تو میکرد بنامت چو رسیدخامه را با دو زبان قوت گفتار نبود
در ازل دشمن سامان شده ویرانه مادر اگر بود درین غمکده دیوار نبود
عشق جائی که صف آراست بخونریزی منخنده از بیم بلا بر لب سوفار نبود
کس ندانست که چشم توجه بیماری داشتکه دوایش بجز از مستی سرشار نبود
بر سرم بخت ز گلزار جهان چونگل شمعنزد آن گل که وبال سرو دستار نبود
ثمر نخل وجودم همه اشکست کلیمچکنم شعله بغیر از شررش بار نبود