گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۶

بی‌باده دل ز سیر چمن وا نمی‌شودگل جانشین سبزه مینا نمی‌شود
آن دیده نیست رخنه ویرانه تن استچشمی که محو آن قد رعنا نمی‌شود
عاشق به نور عشق کند جلوه ظهوربی‌آفتاب ذره هویدا نمی‌شود
چسبیده‌اند مرده دلان بر نعیم دهرصورت جدا به تیغ ز دیبا نمی‌شود
پای طلب ز آبله پوشیده بهترستپای برهنه بادیه‌پیما نمی‌شود
ساحل ز پیش لطمه دریا کجا رودرو تافتن ز عشق تو از ما نمی‌شود
خارا به شیشه، شعله به خاشاک صلح کردوآن شوخ جنگجوی به مأوا نمی‌شود
عمرم تمام صرف غم روزگار شدوضع جهان هنوز گوارا نمی‌شود
فیضی اگر به کس رسد از اغنیا چرابی‌آب کس مسافر دریا نمی‌شود
آواز آب غم ز دلم می‌برد کلیمبی‌های‌های گریه دلم وا نمی‌شود