غزل شمارهٔ ۲۷۵
ز مژگان تو لوح سینه ها از خون رقم داردرقم سرخ است با چندین سیاهی کاین قلم دارد
به از دل خلوتی خواهم که پنهان سازمت آنجاکه از مژگان تو چون سبحه دلها ره بهم دارد
زبار منت احسان اگر آگه شوی دانیکه هر کس دست بخشش بسته تر دارد کرم دارد
ببالین هر آن بیمار آمد از الم رستهطبیب مرگ هر جا می رود یمن قدم دارد
زدنیا چون بریدی قطع کن پیوند عقبی همکه تیغ همت مردان این میدان دودم دارد
ز مژگان بیشتر خار رهت در دیده جا دادمهنوز از تنگ چشمی رشک بر خار قدم دارد
بفرقم گل گران بودی کلیم آن سرکشیها کوکنون سنگ حوادث منتی هم بر سرم دارد