غزل شمارهٔ ۲۷۴
گل اگر با لب لعل تو برابر میشدشبنم از نسبت دندان تو گوهر میشد
آب فولاد به خونابه بدل میگردیدگر غم عشق در آیینه مصور میشد
دیدهام خشکتر از ساغر مخمورانستیاد آن روز که از گریه بسی تر میشد
سرد مهری گل این چمن افسرد مراقفس آهنم ای کاش که مجمر میشد
چشم مستت نظری جانب ما گر میداشتدر کف بخت سیه آبله ساغر میشد
مهر اخوان همه کین است چه میبود اگردر رحم نطفه آبا همه دختر میشد
با وفا خاصیتی هست که گل گر میداشتهمهجا قدرش با خاک برابر میشد
اشک چون طفل پدر مرده که خودسر گرددبه تمنای تو هرروز به هر در میشد
هر زمان حوصلهای درخور غم نتوان ساختکاش قدر خودش غصه مقرر میشد
کشت امید چنین خشک نمیماند کلیماگر از دود دلم چشم فلک تر میشد