گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۳

نه رحم کرد که خون دل خراب نخوردغرور او ز سفال شکسته آب نخورد
بقتل گاه وفا تا شهید او نشدمدهان تیغ بخندید و تیر آب نخورد
تن ضعیف مرا کم مبین که این رشتهبدست حادثه صد ره فتاد و تاب نخورد
بروز باده مخور می کشی زچرخ آموزکه روز تا نگذشت از شفق شراب نخورد
زچشم حیرت عاشق نهان توئی ورنهکدام غنچه که بادیش بر نقاب نخورد
کباب حسن توام قدر خط نکو دانمز سایه ذوق نکرد آنکه آفتاب نخورد
زهیچ کوچه ای آن ترک لشکری نگذشتکه موج خون شهیدانش بر رکاب نخورد
کلیم لطف ازو دیده ای که می خواهیز شعله شکوه مکن گر غم کباب نخورد