غزل شمارهٔ ۲۷۲
کسب کمال اهل جهان کسب زر بودعلامه آن بود که زرش بیشتر بود
نیک و بد زمانه بود کاش مثل همخارش بسر رسد گلش ار تا کمر بود
داد از نفس درازی این دل که همچو شمعیک آه گرمش از سر شب تا سحر بود
خون شد دلم چو لذت آوارگی شناختتا در لباس موج گهر در سفر بود
ماه نوی که یکشبه باشد تمام عمردر آسمان حسن هلال کمر بود
آن ناوک و هدف که بعید وصال همهرگز نمی رسند دعا و اثر بود
از هر مراد کامروا باد آنکه گفتترک مراد صندل هر دردسر بود
نیرنگ بین که آفت سالک ز تشنگیستدر آن رهی که نقش قدم چشم تر بود
یارب ز حال ما چه تواند بیان نمودآن قاصدی که با تو زخود بیخبر بود
از دوستان رسد همه آفت بدوستانچشم گهر سفید ز آب گهر بود
آورده ام به پیش ز آوارگی کلیمراهی که خضرش از پی راه دگر بود