غزل شمارهٔ ۲۷۱
یاد تو از ضمیر به نسیان نمیرودنقش رخت ز دیده به طوفان نمیرود
با بخت تیره چون به تماشای او رومدر شب کسی به سیر گلستان نمیرود
عاشق به سان شمع بود از غرور عشقدر زندگی سرش به گریبان نمیرود
شمع قلم ز نامهٔ گرمم به ته رسیدشوقم هنوز بر سر عنوان نمیرود
تن سرد گشت و داغ جنون گرم سوختنسر در ره رفته و سامان نمیرود
ساقی ز می کدورت دل کم نمیشودبنشین که داغ لاله ز باران نمیرود
چندان که میرویم به جایی نمیرسیمریگ ار روان بود ز بیابان نمیرود
افتم به فکر زلف تو هنگام بیخودیمستش مدان کسی که پریشان نمیرود
دیگر کلیم اگر ز لگدکوب حادثهچون سرمه میشود ز صفاهان نمیرود