گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۰

اشکی که رخت خانه به طوفان نمی دهدراهش بخویش دیده گریان نمی دهد
سر بر تن صدف نبود زانکه روزگاریکجا به هیچکس سر و سامان نمی دهد
در کار خویشتن دل دیوانه عاقلستویرانه را به ملک سلیمان نمی دهد
جامست بی تعلق دوران که غیر اوخندان و روشکفته بکس جان نمی دهد
وصلش گران خری، ندهی جان اگر به نقدکالای نسیه را کسی ارزان نمی دهد
تا تیغ جور حادثه ای در زمانه هستمیراب دهر آب به بستان نمی دهد
چشمی که از سواد سخن روشنی گرفتاین سرمه را بملک صفاهان نمی دهد
با رهنما چه کار اگر شوق کاملستکس سیل را سراغ بیابان نمی دهد
در دل نگه مدار کلیم اشک شوق رااین طفل را کسی بدبستان نمی دهد