گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۸

درین گلشن ز بدخویی گل از آب روان رنجدنسیمی گر وزد سرو سهی از باغبان رنجد
کهن شد جرم و رنجش تازه‌تر گردید طالع بینکه بهر یک گناه آن بی‌مروت هر زمان رنجد
به سان خنده سوفار عیشم نیست جز نامیهمان را باز پس گیرد زمین گر آسمان رنجد
سراپای وجودم بس که خو کردست با دردتنشان ناوکت گر نیست مغز از استخوان رنجد
ز مژگانش مرنج ای دل که در این پرده می‌مانیکه خواهد داد صلحش دزد اگر از پاسبان رنجد
به غیر از ناله محمل که بی‌فریادرس باشدچه می‌آید ز دستش گر جرس از کاروان رنجد
در آن محفل که مهمانی تو شمع آزرده برخیزدبلی دایم طفیلی از سلوک میزبان رنجد
ز شوخی حسن از بس جلوه در بازار می‌خواهدگل از شوق دکان و گل‌فروش از گلستان رنجد
کلیم احوال دل از من چه می‌پرسی نمی‌دانیچه باشد حال مخموری کزو ساقی به جان رنجد