گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۷

گهی که بر لب او چشم اشکبار افتددلم ز دیده نمکسود در کنار افتد
ز جنگجوئی او ایمنم ز کینه دهرنمی گذارد نوبت بروزگار افتد
فلک بخشک نبسته است آنچنان کشتیکه اشک حسرت ما نیز آبدار افتد
ز دوری تو بچشمم سیاه شد عالمبسان آینه ای کان بزنگبار افتد
نهشت دست جنون دامنی که بند شودبخار زار علایق اگر گذار افتد
بچشم مست تو خون را حلال باید کردکه ترک عربده جوید چو در خمار افتد
ترا ز صید دل ما چراست اینهمه عارنه پادشاه گهی در پی شکار افتد
بمن زیاده ازین چهره شعله خیز مکنچه لازمست که آتش بگوشوار افتد
زرشک روی تو گلشن چنان خورد بر همکه آشیانه مرغان ز شاخسار افتد
نجات غرقه بحر تعلق آسان نیستمگر ز تخته تابوت بر کنار افتد
کلیم عجز من و آن غرور یار همندبسان گرد که دایم پی سوار افتد