گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۸

ناخلف را بکسی فخر ز آبا نرسدنسب گوهر بی آب بدریا نرسد
رشته طول امل عارف روشندل راراست چون رشته شمعست بفردا نرسد
بخت چون سدره کام شود عاشق رااثر گرمی خورشید بحر با نرسد
دو جهان حسرت بالات الف کش داردسرو را با تو بیک فاخته دعوا نرسد
آنقدر کارشکن صافدلان را شده جمعکه دگر دشمنی شیشه بخارا نرسد
حالت شمع دلیلست که در کشور عشقسر بسامان بجز از آتش سودا نرسد
ظاهر و باطنم از بسکه بود دور از همرنگ خونم ز ته پوست بسیما نرسد
ما درین غمکده هم طالع زخم آمده ایمخنده بی گریه خونین بلب ما نرسد
همتم هست رسا بختم اگر کوتاهستپشت پایم رسد ار دست بدنیا نرسد
کس چه داند که کلیم ابر کدامین وادیستقاصد سیل گر از جانب صحرا نرسد