غزل شمارهٔ ۲۶۳
آن گرم خو بسوز دل ما رسیده بودخوناب این کباب بر آتش چکیده بود
در گلستان بیاد دهان تو غنچه راامسال باغبان همه نشکفته چیده بود
همچون چراغ روز براه تو سوختیملخت جگر که انجمن افروز دیده بود
بیروی تو ز دیدن گل چشم حیرتمافکارتر ز گوش نصیحت شنیده بود
چون گوهرم بسوی وطن بازگشت نیستاین مرغ از آشیان به چه طالع بریده بود
ایدل ز سخت گیری صیاد ما مپرسآنرا که بست رشته بپا پا بریده بود
می خواست جای خار دگر واکند کلیمخار غم ترا اگر از پا کشیده بود