غزل شمارهٔ ۲۶۲
آشوب طلب خاطر فرزانه نداردزنبور هوس در دل ما خانه ندارد
اندازه مستی نتوانیم نگهداشتزان باده خرابیم که پیمانه ندارد
در مزرعه طاقت ما تخم ریا نیستاینجاست که تسبیح عمل دانه ندارد
دیدم چو پریشانی زلفت جگرم سوختغیر از دل صد رخنه من شانه ندارد
جائی ننشستیم کز آنجا نرمیدیمجغدیم در آن شهر که ویرانه ندارد
در کشور این زهدفروشان نتوان یافتیک صومعه کان راه به بتخانه ندارد
عاشق همه جا شیفته ناز و عتابستشمعی که نیفروخته پروانه ندارد
آن گرد کدورت که بود همره یکخویشهرگز قدم لشکر بیگانه ندارد
پیداست که غارتگر سامان کلیمستکاندوخته جز درد بکاشانه ندارد