غزل شمارهٔ ۲۶
بر سر خود میکند ویران سرای دیده راپختگی حاصل نشد اشک جهان گردیده را
کی توانی ترک ما کردن که با هم الفتی استطالع برگشته و مژگان برگردیده را
دستگاه ما کجا شایستهٔ تاراج اوستغیر زانو نیست سامانی سر شوریده را
کوه محنت سخت میکاهد مرا ساقی بدهبادهٔ تندی که بگدازد غم بالیده را
در زمان تیرهروزی دوست دشمن میشودبیتو مژگان میزند دامن چراغ دیده را
حاصل پرهیز زاهد نیست جز آلودگیکرده پر خار تعلق دامن برچیده را
در ترازوی صدف گوهر نگنجد از نشاطبا گهر همسر کنم گر نکتهٔ سنجیده را
میکند تدبیر، بخت بدمروت مانع استسهل باشد چاره کردن دشمن خوابیده را
نامهات را قاصد آورد و نمیخواند کلیماز دلش ناید که بردارد ز راهت دیده را