گنج

غزل شمارهٔ ۲۵

به سان شانه‌ات سرپنجه گردانم گریبان رابه چنگ آرم مگر زین دست آن زلف پریشان را
نباشد نیک باطن در پی آرایش ظاهربه نقاش احتیاجی نیست دیوار گلستان را
مگو از گریهٔ بی‌حاصلم کاری نمی‌آیدبه دامن رهنمایی می‌کند چاک گریبان را
به خاک آستانت جبههٔ ما دارد آن نسبتکه ندهد رخصت آنجا نشستن نقش دربان را
اگر چشم ترم یک روز میراب چمن باشدبه فرق باغبان ویران کنم دیوار بستان را
نه از خواریست گر قدر سخن را کس نمی‌داندبه بازار جهان قیمت که داند آب حیوان را
کلیم از عشوه‌های او چه خوش کردی، نمی‌دانمتغافل‌های رسوا یا نوازش‌های پنهان را