غزل شمارهٔ ۲۴
از آن تیغی که آبش شست جرم کشتگانش راربودم دلنشین زخمی که میبوسم دهانش را
جنونم میبرد تنها به سیر آن بیابانیکه نبود ایمنی از رهروان ریگ روانش را
چمن کی گلبنی آرد به آب و رنگ رخسارتاگر مالد به روی لاله، خون ارغوانش را
نمود آسان فراق نخل بالایش ندانستمکه این تیر از جدایی بشکند پشت کمانش را
چو گل رفت از چمن با باغبان گفت از وفاداریکه تا بلبل به باغ آید نگهدار آشیانش را
ز شوق آن کمر هرکس دلش چاک است و حیرانمکه چندین شانه در کار است یک موی میانش را
کلیم ار نالهای داری برو بیرون گلشن کنکه این گل برنمیتابد نگاه باغبانش را