غزل شمارهٔ ۲۷
من نه آن صیدم که آزادی هوس باشد مرااز قفس گویم، نفس تا در قفس باشد مرا
از پی راه فنا سامان ندارم، ورنه منخویش را میسوزم ار یک مشت خس باشد مرا
بر سراپای دلاویزت نمیپیچم چو زلفقانعم زان هر دو لب یک بوسه بس باشد مرا
بس که محنت بر سر محنت نصیبم میشودبیم دام راه در کنج قفس باشد مرا
گر سرم را هست سامانی همه سودای توستنقد داغ است ار به چیزی دسترس باشد مرا
ترک سر کردم که از مردم نبینم دردسراز نفس بیزارم ار یک همنفس باشد مرا
کار عالم گر همه آزار من باشد کلیمناکسم ناکس، اگر کاری به کس باشد مرا