گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۰

بپرسش آمد و عاشق همین دو دم داردشکسته پای بمقصود یک قدم دارد
ز راز خاطر هم آگهیم و سینه ماز کاوش مژه چون سبحه ره بهم دارد
ز نقش پای بیابان نورد غم پیداستنشان هر سر خاری که در قدم دارد
سخن زمن نتراود چو سینه چاک نیمهمیشه نال تنم عادت قلم دارد
جدا زکوی تو خونم سبیل شد چکنمکه مرغ ایمنی از پرتو حرم دارد
روان چو کاغذ بادش کنم نه پیچیدهزبسکه دیده ام از خون دیده نم دارد
بغیر خون نتراود ز نامه های کلیمبکف مگر زنی تیر او قلم دارد