غزل شمارهٔ ۲۴۹
خصم گو ایمن نشین گر دست ما بالا شودتیشه بر پا میزنیم آن دم که دست از ما شود
غنچه دلتنگیم یارب که هرگز نشکفدجای غم پیدا شود گاهی که خاطر وا شود
صبر را خاصیت عمرست گویی کاین متاعچون ز کس گم شد نمیباید دگر پیدا شود
بخت سنگیندل طلسمی بسته کز تأثیر آنباده دایم در شکست شیشهام خارا شود
گنج مطلب نیست گر دیوانه شد ویرانه جویبهر کامی نیست گر دل مایل دنیا شود
دیدهام چیزی نمیچیند به غیر از نقش دوستگر به طوبی بنگرد حیران آن بالا شود
رشته طول امل را گر تو کوته میکنیجهد کن تا نارسا زاندیشه فردا شود
این نمک دارد که خون از دل گدایی میکنددیدهام کو عارش از همچشمی دریا شود
چشم پوشیدن ز نیک و بد کمال بینش استدیده تا بینا شود باید که نابینا شود
کسب خاموشی کلیم از کاملی کن زینهارباید استادت درین فن صورت دیبا شود