غزل شمارهٔ ۲۵۱
نه طُرّهات غم شبهای تار من داردنه چشم مست تو فکر خمار من دارد
ز گریه چشمم چون شد سپید دانستمکه صبحی از پی شبهای تار من دارد
ز ضبط گریه چو گل عاجز است پنداریخبر ز گریهٔ بیاختیار من دارد
دو چشم کمنگهت کاشکی به من میداشتسری که زلف تو با روزگار من دارد
ز داغ کهنه گل تازهام فسردهتر استبه روی کار چه آبی بهار من دارد
به مرگ صلح کنم با زمانه تا نفسیستجهان بر آینهٔ دل غبار من دارد
عجب مدار که آتش به گورم اندازدهمان شرار که سنگ مزار من دارد
درین بهار گل چاک آنچنان بالیدکه یک گل است که جیب و کنار من دارد
گل شکایت نشکفته و شکفته کلیمدل پر آبلهٔ داغدار من دارد