غزل شمارهٔ ۲۴۶
تا دل دیوانه بود از عافیت دلگیر بودهمچو شیون خانه زاد حلقه زنجیر بود
گریه چون سیلاب از یک خانه روی دل ندیدناله هر جا رفت نی در ناخن تأثیر بود
تیره روزی نیست امروزی که تدبیری کنماین سیه روزی مداد خامه تقدیر بود
در کنار مادر دهریم طفل روزه داررفت ایامی که پستان اهل پرشیر بود
از سرم بیرون نخواهد رفت سودایت که عشقبر سر من بیخت هر خاکی که دامنگیر بود
در دیار آشنائی روی خندان زخم داشتابروی بی چین اگر دیدیم با شمشیر بود
آتش دوزخ ز ما تردامنان رنگی نداشتآنچه ما را سوخت آنجا خجلت تقصیر بود
هر که شد قانع ببوی خانه همسایه ساختتا بدل بوی کبابی بود چشمم سیر بود
از هدف باید کلیم آموختن طرز وفاصد ستم دید و همان رویش بسوی تیر بود