غزل شمارهٔ ۲۴۷
خیال زلف تو بازم بدست سودا دادچو سیل سلسله برپا، سرم بصحرا داد
هرآنچه در حق ما گفت غم بجا آوردبدیده قطره ای ار گفته بود دریا داد
تمام چیده بتابوت آرزو بستمدرین چمن گل عیشی که گلبن ما داد
هزار رنگ گل حیرتم بدامان استببین که گلشن طالع دگر چه گلها داد
علاج طالع بیمار قفل آب و هواستطبیب تجربه را هم بدین مداوا داد
درون سینه زبس غم نداشت جای نشستدلم به پهلوی خود ناوک ترا جا داد
کلیم عشق بخود راه آرزو ندهدگمان مبر که سرابش فریب دریا داد