گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۸

چند نومید ز کوی تو دل زار آیدچون تهیدست که از میکده هشیار آید
خار پا در ره ادبار ز دامن رویدسر سودا زده در جیب بدیوار آید
فقر اگر زخم زند مرهمش از عزلت نهکه تهیدست خوردن خون چو ببازار آید
عشق تا قابل زخم ستمم می داندتیغ از موج نفس بر دل افکار آید
می کند نرگس بیمار تو غمخواری دلهمچو مستی که بپرسیدن بیمار آید
کس ندیدیم که مردود رود از در عشقآتش آن نیستکه از خار و خسش عار آید
می توان یافت سرشگی که ز دل می خیزدبی نشان نیست اگر طفل زگلزار آید
شب آدینه بدریوزه میخانه شهرشیخ پنهان رود و از ره بازار آید
گر متاع سخن امروز کسادست کلیمتازه کن طرز که در چشم خریدار آید