گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۹

دل به جذب خواری خود جور دشمن می‌کشدشیشه ما سنگ از دست فلاخن می‌کشد
نشنود گر بوی خار از دامن صد پاره‌اشسالک راه طلب کی پا به دامن می‌کشد
تا لبم را بسته شرم عشق می‌سوزم ز رشکهرکجا بینم که دودی سرز روزن می‌کشد
از مغیلان کار سوزن گیر در راه طلبنیست سالک آنکه خار از پا به سوزن می‌کشد
کشته ما را اگر ننواخت برق حادثاتنیست غافل انتظار وقت خرمن می‌کشد
در بیابان طلب تشنگی بر دم به خاکاز مزار من چراغ مرده روغن می‌کشد
گر به هجران شادمانم از امید وصل اوستدر قفس بلبل صفیر از شوق گلشن می‌کشد
بخت ما هرجا که بزم عشرتی سامان کندشیشه راه سنگ می‌بیند چو گردن می‌کشد
در کنار خویشتن پروردمش عمری کلیماشک کم فرصت که لشکر بر سر من می‌کشد