غزل شمارهٔ ۲۳۷
شُکر گویم هرچه غم با جان مسکین میکنددر مذاقم مرگ را دور از تو شیرین میکند
خاک کوی خاکساران افسر هرکس که شددارد ار بستر ز دیبا خشت بالین میکند
گر حدیث بیوفاییهای خوبان بشنودبیستون پهلو تهی از نقش شیرین میکند
گل درین گلشن زدبس آسیب دارد در کمینبال بلبل را خیال دست گلچین میکند
طفل اشکم از تلون خانههای دیده راگاه میسازد سفید و گاه رنگین میکند
صوفیان از سینه روشن به عجب افتادهاندآری آری مرد را آیینه خودبین میکند
با عصای عقل هرکس میرود در راه عشقطی دشت آتشین از پای چوبین میکند
شیخ شهر از باده خاک سبحه را گل ساختهفرصتش بادا علاج رخنهٔ دین میکند
ناله را از لب به دل هرگز نمیآرد کلیمشعله را از ابلهی تعلیم تمکین میکند