غزل شمارهٔ ۲۳۶
چنان ز عکس رخ دوست دیده پرگل شدکه شاخ هر مژه آرامگاه بلبل شد
چه لازمست چنان مشق سرگرانی کردکه یک نفس نتوان غافل از تغافل شد
چو مار بر سر گنجش اگر بود مسکنگداست مرد اگر عاری از توکل شد
که همچو تیر هوائی بخویش رفعت بستکه نه ترقی او مایه تنزل شد
گلی که بوی وفائی درین چمن ندهدبقدر کم ز خس آشیان بلبل شد
غلط بود که کند صبر کارها بمرادبمن که دشمن غالب شده از تحمل شد
بلا به چاره گران تند و تلخ بیشتر استکه زور سیل همه صرف کندن پل شد
کلیم توبه اگر می کنی بیا، وقتستز توبه توبه کن اکنون که موسم گل شد