غزل شمارهٔ ۲۳۵
چند در وصل تو دل حسرت دیدار کشددر چمن ناله مرغان گرفتار کشد
دل که غیر از دم آخر، نفس خوش نزنددر ته تیغ نشیند که ز پا خار کشد
گرچه دست هوسم یک گل ازین باغ نچیدجذب پای طلبم خار ز دیوار کشد
منم آن عاشق قانع که بکنج گلخنشعله در بر بهوای قد دلدار کشد
شمع بگداخت سراپا و شد از شرم خلاصتا یکی خجلت از آن قامت و رخسار کشد
هر سریرا که بود مغز خرد یک سر موتا بود داغ چرا منت دستار کشد
هر که گوید که بروی تو بود گل مانندروکشی بر رخ آئینه ز زنگار کشد
آب در گوهرم از گرد کسادی شده گلکی باین مهره گل طبع خریدار کشد
همدم آورد طبیبش بسر از بسکه کلیمیاد آن چشم کند ناله بیمار کشد