گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۹

سرفراز آن سر که فارغ از غم سامان شودبر سرت گل زن که از دستار روگردان شود
هر که چون سوزن زتجریدش بود سررشته ایصد رهش گر جامه پوشانی دگر عریان شود
عاشق بیچاره از یک دیده در پاس رقیبوز دگر چشمی بکار خویشتن حیران شود
هیچ جا بهر وطن غیر از دیار عشق نیستخانه در آن ملک از سیلاب آبادان شود
شوق زخم ما چو سازد جذبه خویش آشکارتیرها در ترکش او جمله چون پیکان شود
در چمن ها لاله نبود بلکه ایام حسودمی زند آتش بباغ ار غنچه ای خندان شود
همچو برق آن آفت صد خرمن هوش و خردخویش را زان می نماید کز نظر پنهان شود
در تماشای پریرویان اقلیم خیالدیده گر بر هم نهی چشمت نگارستان شود
غیر غم کز حال دل غافل نمی باشد کلیمکس ندیدم پاسبان خانه ویران شود