غزل شمارهٔ ۲۲۸
دست از ساغر امید کشیدن داردلب پیمانه خالی چه مکیدن دارد
تا کی از غیرت او بر سر آتش باشمای حریفان پر پروانه بریدن دارد
سخنم می شنود با همه بی پروائیحرف بیربط ز دیوانه شنیدن دارد
پستی بخت بلندم ز سپهر دونستزیر سقفی که نگونست خمیدن دارد
دل بخون تا نطپید اشک قراری نگرفتاز پی طایر بسمل چه دویدن دارد
عاقبت زاهد سر در قدح باده نهادبسکه عادت بدهن آب کشیدن دارد
کارم از ضعف چنان شد که زجا می پردمدیده هر گاه که آهنگ پریدن دارد
پر گر از ناوک بیداد بود عاریه کندر ره عشق بپروانه رسیدن دارد
رایگان منت آزار هم از چرخ مکشنمک زخم ازین سفله خریدن دارد
می برد آینه همراه بکوی تو کلیمکه چنان می رود از راه که دیدن دارد