غزل شمارهٔ ۲۲۷ - در مدح محمدامین میرجملهٔ شهرستانی
نیست مو کز فرق ما برگشتهبختان سر کشیدبر سر شوریدگان سودای او لشکر کشید
ای دل از گرمی خورشید قیامت باک نیستآه سردی میتوان در عرصه محشر کشید
من که یک دستم به جیب و دست دیگر بر سر استچون توانم شاهد مقصود را در بر کشید
تا نگردد خیره هنگام تماشای رختدود آهم سرمهای در چشم ماه و خور کشید
خوش سخن مستانه میگوید کلیم امشب مگراز شراب مدحت روح الامین ساغر کشید
ای خداوندی که از نیروی اقبال بلندچرخ را از کهکشان قدر تو خط بر سر کشید
چرخ را سرهنگ جاهت شب به نمرودی گرفتتا سحر از مطبخ جود تو خاکستر کشید
بهر تحریر ثنایت دهر در هر سرزمینصفحههای خاک را از جاده در مسطر کشید
فاخته کوکو نگوید زان که از امداد توداشت هرکس آرزویی تنگ اندر بر کشید
بر زمین زد شمع در پیشت کلاه از جور باددود آهی بس ز جان دردپرور بر کشید
سوخت باد از آتش قهر تو نامش شد سمومانتقام شمع را عدل تو از صرصر کشید