غزل شمارهٔ ۲۲۱
بملک عشق دل شادمان نمی ماندگل شکفته درین گلستان نمی ماند
نمی خورد غم روزی کسیکه قانع شدهمای هرگز بی استخوان نمی ماند
چرا چو موج همیشه است بیقراری مابیک قرار چو وضع جهان نمی ماند
سیاه روزی ما همچنین نخواهد ماندشب ار دراز بود جاودان نمی ماند
دلا مکش همه شب آه جانگداز چو شمعکه وقت صبح بکامت زبان نمی ماند
ازین رمی که ترا از من است پیکان همزتیر جور تو در استخوان نمی ماند
شمار زخم ستمهای دوست نتوان کردکه از خدنگ جفاها نشان نمی ماند
براه پرخطری می روم که نقش قدمزبیم در عقب کاروان نمی ماند
کلیم ناوک آهت گشاد خواهد یافتهمیشه تیر کسی در کمان نمی ماند