گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۲

گر شبی دیده خونفشان نبودآب در جوی کهکشان نبود
از دل ما نرفت آبله هاریگ صحرای غم روان نبود
هر کسی سالک ره دل نیستراه دل راه کاروان نبود
تا سحر آرزو ببر داردکمری را که در میان نبود
تا زبان بسته ایم می فهمیمسخنی را که بر زبان نبود
پس زانوی فکر مملکتی استکه در اقلیم این جهان نبود
طبق رزق صاحبان سخنزیر سرپوش آسمان نبود
غیر حرف سبک نمی شنوموای بر گوشم ار گران نبود
روزیم همچو دام ماهی نیستلقمه ای کش صد استخوان نبود
در گلستان دهر غیرکلیمبلبل موسم خزان نبود
بحر این شعر تنگ می دانستجای غواص اندر آن نبود
خویشتن را سبک زبحر خفیفنکنم طرح گر گران نبود