گنج

غزل شمارهٔ ۲۲

دنبال اشک افتاده‌ام جویم دل آزرده رااز خون توان برداشت پی نخجیر پیکان خورده را
با این رخ افروخته هر جا خرامان بگذریاز بادِ دامن می‌کنی روشن چراغ مرده را
گر تُرک چشم رهزنت نشناخت قدر دل چه شد؟قیمت چه داند لشکری جنس به غارت برده را
تاری ز زلف آن صنم در گردن ایمان فکنای شیخ تا پیدا کنی سررشتهٔ گم کرده را
گر جان به جانان نسپرم دل بستهٔ آن نیستمنتوان به دست پادشه دادن گل پژمرده را
زاهد ز بی سرمایگی کرده است در صد جا گرودین به دنیا داده را ایمان شیطان برده را
در دشمنی با خویشتن فرصت بخصم خود مدهخود برفکن همچون حباب از روی کارت پرده را
دوران به یک زخم جفا کی از سر ما واشود؟صیاد از پی می‌رود نخجیر ناوک خورده را
آخر به‌جان آمد کلیم، از پاس خاطر داشتنتا کی به دل واپس برد حرف به لب آورده را