غزل شمارهٔ ۲۱
سر به بستان چو دهد جلوهٔ یغمائی رااول از سرو کند جامهٔ رعنائی را
پای سعیم شده از خار رهت پوشیدهچاره زین به نتوان کرد تهی پائی را
زان شب و روز گریزم زمه و مهر، که کردسایه هم تلخ به من عشرت تنهائی را
ما ز گیرائی مژگان تو پابرجائیمورنه اول نگهت برده توانائی را
چشم جمعیت ازو دور که خوش میسازدفکر زلف تو دماغ من سودائی را
خاکپای تو قدم گر نگذارد به میانکه به هم صلح دهد دیده و بینائی را؟
لحظهای خستهٔ مژگان و دمی بستهٔ زلفخوش رها کرده کلیم این دل هرجائی را