غزل شمارهٔ ۲۱۱
ساقی از تاب می آن لحظه که در می گیردعرق از عارض او رنگ شرر می گیرد
می پذیرند بدان را بطفیل نیکانرشته را پس ندهد آنکه گهر می گیرد
صافدل ترک حق از بهره خوش آمد نکندزشت رو آینه بیهوده بزر می گیرد
هر دمی را اثری هست که از صحبت خلقهر نفس آینه ام رنگ دگر می گیرد
چشم بندد ز جهان تا بگشاید دل تنگمرغ دلگیر تو سر در ته پر می گیرد
منم آن نخل برومند که دهقان قضامی فروشد ثمرم را و تبر می گیرد
اشک آگاه بود از دل شوریده کلیمبیشتر طفل ز دیوانه خبر می گیرد