گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۲

رود آرام ز عمری که بهجران گذردکاروان در ره ناامن شتابان گذرد
بر گرفتاری دل خنده زنان می گذرمهمچو دیوانه که از پیش دبستان گذرد
بخت شاد است زویرانی ما در غم عشقعید جغدست بمعموره چو طوفان گذرد
قسمت این بود که چون موج بدریای وجودهر کجا رو نهم احوال پریشان گذرد
حسن بی پرده او بیشترم می سوزدچون تهیدست که بر نعمت ارزان گذرد
چشم بر راه خضر سالک عارف نبوددر پی راهزن افتد ز بیابان گذرد
آگه از عیش جوانی نشدم در غم عشقهمچو آن عید که بر مردم زندان گذرد
هر کجا مور قناعت پر همت واکردچه عجب گر ز سر ملک سلیمان گذرد
دست و پا بیهده زد در غم عشق تو کلیمبه شنا کس نتواند که ز عمان گذرد