گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۶

گر همتم کناره ز دنیا نمی کندتقلید گوشه گیری عنقا نمی کند
تا ناخن از پلنگ نگیرد بعاریتایام از دلم گرهی وا نمی کند
از جور آشنا نرمد هر که آشناستساحل ز تیغ موج محابا نمی کند
گر پی برد که گوشه نشینی چه راحتیستسیلاب سیر دامن صحرا نمی کند
رفت آنکه چشم حسرت ما وقف گریه بودامروز غیر خنده بدریا نمی کند
نخوت نمی خرد ز کسی تنگدست فقرسرمایه چون ندارد سودا نمی کند
دل را بآرزوی لبت نیست دسترسمسکین نمک بدیگ تمنا نمی کند
عزت گل ملایمتست ارنه پنبه راایام تاج تارک مینا نمی کند
در تنگنای خلوت غم می کند کلیموجدی که گردباد بصحرا نمی کند