غزل شمارهٔ ۲۰۷
خلق را دیدی دگر خواری چرا باید کشیدپای در دامان و دست از مدعا باید کشید
بار درد بی دوا بردن بسی آسانترستکز طبیبان منت از بهر دوا باید کشید
منت دریا کشند ار قطره ای احسان کنندکاش منت را بمقدار عطا باید کشید
دولتی بهتر ز گمنامی نخواهی یافتنسر بجیب از سایه بال هما باید کشید
میهنی سرپنجه را در زیر سنگ از بار رنگدست همت را ز دامان حنا باید کشید
با وجود ضعف پیری بار بردن مشکلستپا بدامان کش چو منت از عصا باید کشید
در خمار باده دلکوبست سیر گلستاندردسر از خنده گلها چرا باید کشید
کار محنت گر درین راه اینچنین بالا رودره نوردان را ز زانو خار پا باید کشید
شمع را با خامشی هر گه زبان باید بریدبنگر از بیهوده گوئیها چها باید کشید
از بلای آشنائی آنچه من دیدم کلیمز آشنا خود را بکام اژدها باید کشید