غزل شمارهٔ ۲۰۵
فلک اسباب دولت را ز بهر ناکسان داردهما گر سایهای دارد برای استخوان دارد
ز محرومیست گر دل زاریای دارد درین وادیبه قدر دوری منزل جرس دایم فغان دارد
ز رشک طالع تردامنان داغم درین گلشنکه شبنم خانه از گل بلبل از خس آشیان دارد
خموشی پیشه کن کز نطق آفتهاست سالک راجرس دایم زبان با رهزنان کاروان دارد
به عاشق ناز معشوقان به یک نسبت نمیماندکه تیر رفته آخر بازگشتی با کمان دارد
اگر راحت هوس داری به کوی ناامیدی روکه دایم باغبان آسودگی فصل خزان دارد
هواداران گروه دیگرند و عاشقان دیگرنگیرد جای بلبل گل اگر صد باغبان دارد
میان زاهدان خشک کمتر اهل دل بینینه هرجا استخوانی هست مغزی در میان دارد
صراحی چون دلی خالی کند دیگر نمیگریدکلیم است اینکه دایم دیدههای خونفشان دارد