گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۴

بخت بد جایی که پای کینه محکم می‌کندسنگ باران گشت راحت را ز شبنم می‌کند
کام دل گر آرزو داری به دنبالش مروتا تو از پی می‌روی آن صید هم رم می‌کند
گرد غم را پاک از روی غبارآلود ماسیلی ایام با اشک دمادم می‌کند
جهل را در جنگ دانش لشکری در کار نیستصد فلاطون را به یک کج‌بحث ملزم می‌کند
سازگاری‌های تیغت را چو می‌آرد به یادزخم ما، خون گریه از بیداد مرهم می‌کند
زلف دلبندت گره بر روی هم می‌افکندیا برای ما پریشانی فراهم می‌کند
بر نشاط هرکه افزاید فلک کاهد ز ماپسته گر خندان شود از عیش ما کم می‌کند
شب شکار صید معنی می‌توان کردن که روزاین غزال از سایه خود هر زمان رم می‌کند
خواجه هرجا قصه پیراهن یوسف شنیدپیش چشمش جلوه همیان در هم می‌کند
در کمین راحت مرگیم و پندارند خلقعهد پیری قامت فرسوده را خم می‌کند
اقتضای اتحاد حسن و عشقست این کلیمشهرت او گر مرا رسوای عالم می‌کند