غزل شمارهٔ ۲۰۳
از هستی من تو چون نام و نشان بردپی بر سر شوریده من داغ چسان برد
کس دعوی ویرانه بسیلاب نکردستاز عشق دل باخته واپس نتوان برد
از تاب در گوش تو در آتش رشکمکان گوشه نشین عیش دو عالم زمیان برد
هرگز ببتان نقش قمارم ننشستهبا هر که نظر باختم از من دل و جان برد
آبیست در آنروی که سرجوش بهارسترنگیست برین چهره که ناموس خزان برد
از بسکه گرفتار بخون خوردن خویشمانگشت ندامت نتوانم بدهان برد
با مور میانی سر و کارست دلم راکو خرمن آرام سلیمان ز میان برد
تاب سفر دور ندارد ز نزاکتاز دل نتوان حرف میانش بزبان برد
نام تو کلیم ار نبرد یار نرنجیاز ننگ تو آن نام نداری که توان برد