گنج

غزل شمارهٔ ۲

بدل کردم به مستی عاقبت زهد ریایی رارسانیدم به آب از یمن می بنیاد تقوی را
ز سینه این دل بی‌معرفت را می‌کنم بیرونچرا بیهوده گیرم در بغل مینای خالی را
تعلق نیست با جان گر نیفشانده به پای اومن بیدل نمی‌فهمم تکلف‌ های رسمی را
گذشتن از جهان ناید به پای همت هر کسنباشد هیچ معجز بهتر از تجرید عیسی را
بود آرایش معشوق حال در هم عاشقسیه‌روزی مجنون سرمه باشد چشم لیلی را
پس از درد جدایی محنت ایام ننمایدزآتش هیچ پروا نیست دور از آب ماهی را
دو مصرع در سبک‌روحی کلیم آن طور بنمایدکه در پرواز شهرت بال باشد مرغ معنی را