غزل شمارهٔ ۳
درین چمن چو گلی نشنود فغان مراکجاست برق که بردارد آشیان مرا
حدیث زلف تو از دل به لب چو می آیدبسان خامه سیه می کند زبان مرا
ز بسکه مانده ز پروازم اندرین گلشنز نقش پا نشناسند آشیان مرا
به زندگی ننشستی به پهلویم هرگزمگر خدنگ تو بنوازد استخوان مرا
چو شمع در ره باد صبا سبکروحمنسیم وصل تواند ربود جان مرا
ندیده کوچهٔ زخمی که دل برون نرودچو بر دلم گذر افتاده دلستان مرا
چو نخل شعله به باغ جهان به یک حالمنه کس بهار مرا دید نه خزان مرا
ز بس که نقش سیهچردگان به دل جا کردبه تن سیاه چو رگ ساخت استخوان مرا
کلیم وام کن از خامه همزبانی چندکه یک زبان نکند شرح داستان مرا