گنج

غزل شمارهٔ ۱

فصل گل روی تو جوان ساخت جهان راحسن تو ازین باغ برون کرد خزان را
بر طاقت ما کار چنین تنگ مگیریدای خوش‌کمران تنگ مبندید میان را
بر سبزهٔ نوخیز خطت می‌نگرد زلفزآن‌سان که به حسرت نگرد پیر جوان را
مژگان تو خنجر به رخ ماه کشیدهابروت زده بر سر خورشید کمان را
از بس که درین بادیه‌ام راهبری نیستخضر ره خود می‌شمرم ریگ روان را
خاموشی پروانه کند کار خود آخرای شمع بیندیش و نگهدار زبان را
چشمان تو ترک دل عاشق نتواندبا شیشه‌گران کار بود باده‌کشان را
پیش که برم شکوه کلیم از ستم دوستاز مه نستاند چو کسی داد کتان را