غزل شمارهٔ ۱۹۸
چشم از جهان که بست که آن دیده ور نشدقطع نظر که کرد که صاحبنظر نشد
گرد از رخ گهر نتوان شست زاب اورفع ملال خاطر ما از هنر نشد
درمان روزگار چه دردیست جانگدازکو صندلی که مایه صد دردسر نشد
یکجا مرا ترقی طالع نگه نداشتحالم کدام روز که از بد بتر نشد
در حیرتم که تفرقه سازی روزگارچون در پی جدائی شیر و شکر نشد
در راه شوق خود قدم از سر نهاده ایمورنه کسی زعشق تو زیر و زبر نشد
عمرم بسر شد و شب هجران بسر نرفتآبم زسر گذشت و لب خشک تر نشد
سرگشته هر که نیست بجائی نمی رسدتا راه گم نگشت خضر راهبر نشد
از کار خود فتاد زبان، سوده شد لبمدیگر مگو کلیم، دعا کارگر نشد